رادوینرادوین، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

رادوین پادشاه کوچک

کشف جدید رادوین

رادوین امروز در یک اقدام غافلگیرانه ، در اسرع وقت از فراموشی من _در بستن درب کابینتها به همدیگه با نخهای ضخیم _ سو استفاده کرده ،به کشف برخی ظروف آشپزخانه ازجمله ماهی تابه، نال آمد. این کشف جدید پسر مونه (یعنی رسما شده بخشی از اسباب بازی هاش) البته بعد از لباسشویی ،جارو برقی ،اتو ، رادیو و...         ...
8 تير 1391

اولین جشن تولدی که رادوین دعوت شد

رادوین گل ما  چهارشنبه شب تولد یک سالگی دوستش ،ترنم جون که در فود لند برگزار شد،دعوت شده بود. جای همه دوستان سبز!!! خیلی خوش گذشت. متاسفانه ما دوربین نیرده بودیم  ولی با موبایل چند تا عکس انداختیم که البته کیفیت خوبی نداره . فعلا این عکسهارو میذارم تا از مامان ترنم جون چند تا عکس خوب دستم برسه. البته ناگفته نماند که رادوین عسل ما حسابی آتیش سوزوندن!!! از کندن حاشیه های کلاه تولد گرفته تا راه رفتن و سینه خیز رفتن روی میز و ... ...
30 خرداد 1391

گامهای طلایی

پسر خیییییییلی عزیزم ! امروز یه روز بسیار به یاد موندنی شده برامون . چون تو امروز بدون هیچ کمکی، کامل راه رفتی اونم از یه سر سالن تا اون سرش. نمیدونی چقذر ذوق کردیم و خوشحال شدیم . امروز که ترنم جون با مامانش هم اینجا بودن ، شما دوتا کلی بازی کردید و بهتون خوش گذشت . مخصوصا اوجا که پشت پرده قایم میشدید و بعدش دالی  میکردید . صدای حنده هاتون توی اون لحظه از هر موسیقی زیبایی  برای من گوشنوازتر می آومد. با اینکه امروز مصادف بود با افتتاحیه جشنواره تابستانی کیش   ولی کار امروزت و خنده های زیبای تو  برام از هر جشن و جشنواره ای بهتر و خاطره انگیز تر شده. &...
29 خرداد 1391

بابایی خوبم روزت مبارک

سلام بابا کامیار رادوین!  ا ین پست فقط و فقط به  شما اختصاص داره. من و رادوین گلمون میخوایم دومین سال پدر شدنتون رو تبریک بگیم و از همه زحماتی که برای آرامش و آسایش ما میکشی ازتون تشکر کنیم. دوست داریم خیلی زیاد!!!! و این هم از طرف خودم     ...
26 خرداد 1391

اینهمه ماشین؟!!!

به خاطر پسر نازم که خیلی ماشین دوست داره                                                                                                           &n...
25 خرداد 1391

رادوین و ماشین هلیا جون

رادوین ناز مامان دیروز حدود یک ساعت ازم دور بودی. به خاطر آخرین جلسه دندون پزشکی، گذاشتمت خونه خاله شازی تا با هلیا جون بازی کنی. دست خاله هم درد نکنه که مراقبت بود. از کارهات معلوم بود که حسابی بهت خوش گذشته. هلیا جون هم همه اسباب بازیهاشو برات آورده بود که بازی کنی اما تو فقط از انواع ماشینها خوشت اومده بود و باهاشون بازی  می کردی.   تازه شکلکهای بامزه هم از خودت در می آوردی که کلی خندیدیم.   نبینم اون اشکاتو مامانی!!! نمیدونم چرا وقتی عمو حسین( بابای هلیا جون) تو رو با دستاش برد بالا، اینهمه ترسیدی؟!!!  تو دیگه داری بزرگ میشی مامانی ، نبای...
25 خرداد 1391

رادوین موهاشو کوتاه کرده

سلام پسر عسلم  چند روز پیش بردیمت موهاتو کوتاه کردیم. آخه خیلی سرت عرق میکرد و موهات هم بلند و فرقری شده بود .البته بین خودمون باشه یه کمی ترسیده بودی و گریه کردی. رادوین قبل از کوتاه شدن موهاش  رادوین بعد از کوتاه شدن موهاش     ...
25 خرداد 1391

رادوین راننده می شود

بازار پردیس ٢ کیش رادوین ماشینش رو از پارک در میاره رادوین در حال رانندگی و ... گویا دنده عقب دچار مشکل شده. رادوین در حال بررسی.. من که فکر میکنم رادوین خسته شده، شما چطور؟!!! رادوین میره که ماشینش رو پارک کنه ...
18 خرداد 1391

دلتنگی های رادوین

قشنگ مادر سلام خوشحالم که کم کم داری بزرگ میشی و  احساست رو  از بودن و نبودن من وبابایی  در کنارت با کاراهایی که میکنی میخوای بهمون نشون بدی.روزها که بابایی میخواد بره اداره همینکه در رو می بنده، میزنی زیر گریه   . موقعی که برمیگرده با شنیدن صدای زنگ چنان به وجد میای که قابل وصف نیست .  هر جای خونه باشی با سرعت هرچه تمام تر خودت رو به در ورودی می رسونی و با صدایی دد دد دد نشون میدی که خیلی خوشحالی .    الههههی فدای اون دد دد گفتن و احساس ناب و آسمونیت بشم  ، فرشته ناز و دوست داشتنی!!!!!!   ...
18 خرداد 1391

یک عصر تعطیل با رادوین

روز پدر که باید روز تعطیل باشه، برای بابایی زحمتکش تعطیل نبود و باید اداره می رفت ،اما زودتر از روزهای دیگه اومد خونه. برای همین عصری باهم رفتیم بیرون . از شانس خوبت هوا  برای  ما که میخواستیم  تا کنار اسکله پیاده بریم عالی بود .چون قاعدتا کیش تو این فصل خیلی گرم و شرجیه . اما نه تنها شرجی خیلی کم بود نسیم ملایمی هم کنار ساحل می وزید. به ما خوش گذشت در کنار تو .به تو هم همینطور چون حسابی آواز سرداده بودی . . چند تا از بچه هارو هم که دیده بودی باهم بازی میکردن ، تو هم خیلی خوشحال بودی و از ته دل میخندیدی. و خوشحال بودی.متاسفانه دوربین همراهمون نبود تا از اون لحظات ناب عکس بگیرم .   راستی غذا نخوردن های تو هنوز ادام...
17 خرداد 1391